السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )
366
آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )
همان كثرت است ، در تعريف كثير گفتهاند : « كثير يعنى مجموعهاى از واحدها » . چنانكه ملاحظه مىشود ، در تعريف كثير ، واحد اخذ شده است . پس شناسايى واحد متوقف بر شناسايى كثير ، و شناسايى كثير ، متوقف بر شناسايى واحد بود ؛ و اين دور است و باطل مىباشد . واسطه در ثبوت واسطهء در ثبوت ، همان علت ثبوت محمول براى موضوع است ، مانند گرما كه واسطهء ثبوت انبساط براى فلز است ، و يا واجب تعالى كه واسطهء ثبوت وجود براى ممكنات است . ر . ك : حيثيت تعليليه . واسطهء در عروض واسطهء در عروض اين است كه ذهن ، حكم احد المتحدين را به نحوى از مجاز به متحد ديگر سرايت دهد . يعنى دو شىء با يكديگر نوعى يگانگى دارند و حكم حقيقتا از آن يكى از آنهاست ولى ذهن حكمى را كه مال يكى از آنهاست به ديگرى سرايت مىدهد . اين در واقع نوعى مجاز است ؛ مثلا انسانى كه در قطار در حال حركت نشسته ، با آنكه سر جاى خود نشسته و حركتى نمىكند و مكان خويش را تغيير نمىدهد ، به عرض حركت قطار ، متصف به حركت مىشود . در اين مثال مىگويند كه قطار اوّلا و بالذات متحرك است و آن شخص كه در قطار نشسته ثانيا و بالعرض متحرك است ، و حركت قطار واسطهء در عروض حركت بر او مىباشد . بنابر اصالت وجود ، « وجود » اوّلا و بالذات واقعيت دارد و موجود مىباشد . اما ماهيت چون يك امر اعتبارى است فى حدّ نفسه موجود نيست بلكه ثانيا و به عرض وجود ، موجود مىباشد . يعنى اگر گفته شود : « وجود انسان ، موجود است ؛ حقيقت است و هيچ مجازى در آن نيست و به اصطلاح واسطهء در عروض ندارد ، ولى اگر گفته شود : « انسان ، موجود است » مجاز است و واسطهء در عروض دارد . وجدانيات وجدانيات قضايى است كه تصديق به آنها متوقف بر « حسن باطن » مىباشد ؛ مانند تصديق به اينكه : من مىترسم . وجوب بالذات هرگاه ذات شىء به گونهاى باشد كه با قطع نظر از هرامر ديگرى ، خودش اقتضاى وجود و اباى از عدم داشته باشد ، آن شىء واجب بالذات خوانده مىشود . نسبت وجود به ذات